قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

03_Track_3.wma - 3.2 Mb
Upload Music

 

 

صفحه نخست

 

ايميل ما

 

آرشيو مطالب

 

طراح قالب

   
 
 
 

تبليغات

برای سفارش تبلیغ کلید کن



 
  آمار بازديد
 
 

آمار بازديد :
» تعداد بازديدها:

 


 
  ما همیشه بد موقع مزاحم می شویم...
  نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ و ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ

 

 

نقدی بر سیستم پیچیده اداری:

 

زندگی در عصر امروز، نیازمند روابط گسترده است.روابطی که در طول روز بر اساس قوانین اجتماعی و شرعی و اخلاقی صورت می گیرد تا فرد بتواند زندگی سالم  و درستی  داشته باشد و بر پایه آن به اهداف عالی انسانی خویش دست یابد.

هرچه این روابط صحیح تر وسالم تر انجام شوند و نتیجه مطلوبی بر جای بگذارد مسلم بدانید استرس ها و فشار های روحی و روانی کمتری برخوردار است و پیش آگهی مناسب تری نسبت به آینده خواهد داشت.

 

داستان ما دارای یک سری فرضیات است:

فرض اول: یک دانشجو را فرض کنید که برای انجام کارهای اداری خود سر و کارش به اداره دانشگاه می افتد

فرض دوم: دانشجوی مفروض نسبت به اداره و محیط آن بی اطلاع است و نحوه برخورد کارمندان برایش تکراری نیست.

فرض سوم: دانشجو وارد محیط اداره می شود. ابتدا با خود مرور می کند که چه باید بگوید و حتی پاسخ های احتمالی را هم از نظرش می گذراند.

 

ساعت 8 صبح : اغلب اتاق ها بسته اند. تازه دیروز یکی از اهالی همان جا! به او قول داده بود اول وقت کارش را راه می اندازد. او فکر می کرد اول وقت یعنی 8 صبح! دیروز ساعت 2 مراجعه کرده بود  و او را رد کرده بودند و لبخندی زده که جانم چرا الان می آیی؟ مگر نمیدانی آخر وقت است؟

آخر دانشجوی بی اطلاع فکر می کرد آخر وقت یعنی ساعت2:30

 

ساعت 8:10 دقیقه. یادآوری اتفاقات دیروز برایش جالب بود. همه اش با خودش می گوید حتما برای آن فرد مشکلی پیش آمده بود که با او برخورد درستی نداشت و کارش را عقب انداخته!!!آخر فقط یک امضا بود...



8:15 دقیقه صبح. کم کم درها گشوده می شوند.امیدوار می شود. اما نگران است چون کلاسش با نظر استاد و دانشجویان ساعت 8:15 دقیقه شروع شده!!! هنوز کارمند مجهول الحال نرسیده است. انشا... ترافیک باشد یا....

دانشجو به این فکر می کند که این بندگان خدا که انقدر راهشان دور است که ساعت 8 سر قولشان( نه ساعت رسمی ورود!) نمی توانند حاضر باشند؛ کی میخواهند صبحانه بخورند و خود را دلداری می دهد که حتما سر راه چیزی می خورند!

این فکر ها چقدر طول کشیدند. ساعت 8:30 است. بالاخره شرفیاب شدند جناب کارمند. از دستش دلخور است....

 

کم کم جاگیر می شود . سلام علیک با همکاران و احوالپرسی با آنها و خوش و بش با زیر دست و رو دست...

شد 8:45 دقیقه. بالاخره امضا شد و ارجاع با مرحله بعدی...چقدر خوب... چقدر بوی خوبی می آید.مدت هاست بوی خوش غذای مادرم...چقدر آنجا شلوغ است. یعنی خبری شده!؟

 

بله اغلب اتاقها پر نشده خالی شدند. انگار اینها مدت هاست همدیگر را ندیدند. چه شده که انقدر دلشان برای هم تنگ شده که ابتدای کارشان باید همدیگر را ببینند؟؟؟

خدای من چه میبینم!؟ صبحانه ای که در باره اش کلی دل برایشان سوزانده بودم.

 

عجب خیالی می کرد دانشجوی ساده...یک کم منطقی هم نیست بداند آن ساعت احتمال اینکه دانشجویی مراجعه کند کم است و اغلب سر کلاس هستند. لزومی ندارد کارمندی که مدتی طولانی را در راه بوده و صبحانه نخورده؛بیخودی درون اتاقش بنشیند!کمی فکر کن.  حالا نمیدانم چرا عده ای هستند که حتی صبحانه را هم داخل اتاق خویش میل میکنند و همزمان کار می کنند. و اصلا نمیفهمم چرا بعضی هاشان ساعت 8 می آیند و چرا همه شبیه هم نیستند.

دم خروس را باور کنیم یا قسم ....

( عجب حق و باطل در هم آمیخته اند!!!)

 

ساعت 9 صبح؛ به بخش بعدی می رود برای تائید نهایی...در اتاق باز است و منشی نا پیدا. از اتاق کناری که از همان آدمهای عجیبی است که صبحانه را با همکارانش نمی خورد  و سر وقت آمده! سراغ منشی را میگیرد...او با لبخندی می گوید متاسفم. باید بگردی و پیدایش کنی. دانشجو قبلا هم اداره رفته بود و تنها کاری که نکرده بود جست و جو برای یافتن منشی بود!

9:15. منشی پیدا می شود.

9:20: منشی ایثار گر از صبحانه اش صرف نظر می کند تا به حال ارباب رجوع رسیدگی کند...

نامه را مطالعه می کند. اشتباه آوردی...طبقه بالا لطفا!

دانشجو یاد گرفته است مثبت اندیش باشد.

9:30: با غرو لندی زیر لب که (آخر دانشجو این موقع صبح مگر کلاس ندارد!!!) نامه امضا می شود.

دانشجو با تعجب می گوید:ببخشید! حتما من بد موقع مزاحم شما شده ام....

 

لینک در مشرق نیوز

 

 

 





کلمات کليدي :

 

نوشته شده توسط ندا

نظرات ()


  سوخت اما نساخت...
  نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ و ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ

 

بغض کرد

یادش آمد پدرش گفته بود سپرت را بفروش و با پولش زندگی بساز برای فاطمه ام...

اما نگفته بود دخترم خودش سپر می شود برایت...

 




کلمات کليدي :

 

نوشته شده توسط ندا

نظرات ()


  راه روشن(15): جمجمه ات را به خدا بسپار...
  نوشته شده در جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ و ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ

 

دل نوشت:دلم برای نوشتن برایتان تنگ شده...

جمجمه که هیچ...

تمام وجودم برای تو...

 

فرزندم

اکر کوه ها از جا کنده شوند، تو پا برجا باش...

دندان ها را روی هم بفشار

جمجمه ات را به خدا بسپار...

قدمت را روی زمین چونان میخ فرو رفته ثابت بدار

چشم به آخرین صفوف دشمن بدوز

و دیده از نیروها و بارقه های شمشیر آنان بپوش

و خیره مباش

و بدان که پیروزی از آن خداوند سبحان است.


 

از سخنان مولا در جنگ جمل به فرزندش محمد ابن حنفیه هنگامی که پرچم را به دست او داد...

..................................................................

1- بعد از مدت ها به این نامه زیبا و معروف رسیدم که اول بار در وبگاه دوئل خوانده بودمش...پر از معانی عظیم تربیتی و معنوی است که انسان را ورزیده جنگی بزرگ با ابرقدرتان زمانه می کند...

2- نکاتتان را بنویسید... ( به من بیچاره کمک کنید...)




کلمات کليدي :

 

نوشته شده توسط ندا

نظرات ()


  شاید از این کوچه کسی عبور کند....
  نوشته شده در شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ و ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ

 

هرچند دروازه های شهادت به معبری تنگ و باریک تبدیل شده و ما را به آن مراتب راه نمی دهند...

اما میتوان با خلوص نیت بر راه نشست و کاروان سالار را صدا زد...

شاید از این کوچه کسی عبور کند...

( حاجی پناهیان)

..............

 

شاید کسی عبور کند...در باغ شهادت باز، باز است...شاید معبر زدی به آسمان...به نور...شاید شدی نور علی نور...

در دل این شاید، حرف ها نهفته...بشکاف این شاید را....

احمدی روشن ها دارند عبور می کنند...

از کوچه پس کوچه های همین شهری که برخی بلاد الکفرش می خوانند...!!!!

از همین گل نبی خودمان...همین بغل معبر می زنند...

شاید...

شهریاری هم معبری زد در ولنجک... سخت بود ولی شد...

این شاید را هضم کرد و رفت به آسمان و نور

شد خود نور...

شد شفیع من و تو...

.............................

یک هفته بهشت بودم

باورت می شود جهنمی ها را به بهشت راه دهند!!؟؟


این عکس را از بهشت یادگاری آوردم...

ببوئیدش...

بد جوری بوی کربلا می دهد...

 

 

 اینجا کدامین قطعه از بهشت است؟؟؟

 




کلمات کليدي :

 

نوشته شده توسط ندا

نظرات ()


  خسته مباد گامهای استوارتان( بدون شرح!)
  نوشته شده در یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ و ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ

 

 جشن گرفتم روزی را که نبودم ببینم اما شیرینی اش تمام وجودم را مملو از شور خود کرده.....

در 22 ساگی ام جشن 33 سالگی ات را گرفتم تا بدانی ما نسل سومی ها بدجور هوایت را داریم...

بدان که تا نفس می آید و می رود می آیم تا آپدیت شوم برای یک سال...

و بدان که انرژی عظیمی دادی امروز...

(عکسها made in neda  هستند!!!)

 




کلمات کليدي :

 

نوشته شده توسط ندا

نظرات ()


  راه روشن (14): شیطان با همه قوا آمده!ما چه کردیم؟؟؟
  نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ و ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ

 

1)آگاه شوید که شیطان؛ سواران و پیادگان خود را جلب و بسیج نموده است.

من بینایی ام را با خود دارم

هرگز امری را بر خود مشتبه نساخته ام  کسی نتوانسته است امری را بر من مشتبه بسازد...

 

2)سوگند به خدا، حوضی برای آنان پر خواهم کرد که ساقی آن خودم باشم!

که اگر وارد آن حوض شوند نتوانند بیرون روند و اگر از آن بگریزند نتوانند برگردند...!

 

برای دیدن ترجمه و تفسیر و تفصیل این خطبه به اینجا بروید...

 ..............................................

 

به نظرتان ما باید چه کنیم در مقابل حزب الشیطان!!!!؟؟؟؟

وظیفه امروز ما چیست؟؟؟





کلمات کليدي :

 

نوشته شده توسط ندا

نظرات ()


  خود شیفته نماینده ما نیست!!!
  نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ و ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ

 

خواستم تصویری بگذارم که به ناگاه پشیمان شدم که آخر مگر این بی شرف کیست که با سرچ نامش هزاران عکس بیاید در صفحه خانه هایمان و فضا را آلوده کند این کثیف ترین دختر ایران زمین....

هرکاری که کرده و هر عکسی که گرفته و با هر بی ناموسی هم بازی شده به من ربطی ندارد...

این ها نشان از تربیت والای خانوادگیست!!!

 

اما او و همه طرفداران بی عفتی بدانند که نماینده زنان ایران انقدر زیاد هستند که نامشان گمنام مانده و فقط تسلیم امر حضرت ماه هستند...

گلی شفته (ش را با کسره بخوانید) ها !!بدانند که بیش از این اجازه نخواهیم داد افرادی اینچنین که تنها زندگی حیوانی دارند! خود را نماینده ما بدانند....

 

ما حجاب را همچون گوهری گرانبها در نزد خویش به امانت داریم...


از مادر سادات ، فاطمه زهرا گرفته ایم و به هیچ قیمتی از دستش نمی دهیم...

 

 



بدانید و آگاه باشد

 

ایرانیت و اسلامیت از هم جدا نیستند و زنان ایرانی همان زنان مسلمانند که ندای لبیکشان به مولا گوش فلک را پر کرده و راهشان از زینب کبری جدا نیست...

 

آنانکه رفتند کاری حسینی کردند

آنانکه می مانند باید کاری زینبی کنند

وگرنه یزیدی اند...

 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

 

................................................

 

بی ربط1:امروز سر مزار شهید احمدی روشن خیلی ها به من تسلیت گفتند و برایم آرزوی صبر کردند!!!

 چیزی نگفتم تا برای لحظاتی هم که شده؛ خودم را به جای خانواده اش گذاشته باشم...

شهید مصطفی بداند غم فراق او برای من هم سخت است

برایم خفقان آورده این فضای بالاشهر!!!

نفس کشیدن در هوایش ملال آور شده...

*****

بی ربط 2: پیرزن گفت برایش قرآن بخوان، در دل گفتم قرآن را برای گشایش قلوب می خوانند؛پس!

مصطفی...بخوان برای دل مرده ام....بخوان

 

بی ربط 3:پیرمرد آرام لعنی فرستاد بر مسببان و آرام گفت به پدر شهید سلام برسانم....

نتوانستم بگویم نسبتی ندارم...

بی ربط 4: خانمی هم با ظاهری نه چندان...... چه زیبا به شهید گفت هوای فرزندانش راداشته باشد!!

 

 




کلمات کليدي :

 

نوشته شده توسط ندا

نظرات ()


  گریه کن...
  نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ و ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ

 

بوی غریبی می آید...

بوی آشنای عزای حسین است گویی، که جان را می طراود و دل را به فرسنگها دورتر می کشاند...

حسین آن حس آشنایی است که غریبی اش عجیب اثر می گذارد بر سخت ترین قلب ها و دعوتت می کند که بروی و مظلومیت و غریتش را با دیده ی جان ببینی و تازه اینجاست که وظیفه ات سنگین تر می شود که باید به گوش دیگران برسانی....

 

بوی عجیبی می آید...

گویی صدای ناله های وا ابتای کودکان بنی هاشم  در خرابه ها ی شام خاموشی ندارد! شعله اندوهشان تا دنیا دنیاست می ماند و می سوزاند جانهای خسته را...

 

برای چه آمده ای!؟!

مگر عزای حسین دیدن دارد؟

مگر خون دل زینب و اشکهای سکینه تماشایی است؟؟؟

مگر......

نه

 

آمده ام صاحب عزا را ببینم....

برای عرض تسلیت...

 

کجاست؟؟؟؟

این طالب بدم المقتول بکربلا......؟

این سبط الحسین و صاحب العزا.....؟


آه ای خدا....

دل تب دارم به تماشای غربتش آمده است...

برایش لباس سفید آورده ام تا لباس مشکی را از تن به در کند....

 

ولی اوست که می گوید:

اگر اشک دیدگانم خشک شود خون گریه می کنم....

 

گریه کن آقا....

مصیبت جانکاه کربلا بس نیست...

ما هم شده ایم سر بارت....

یک دوشنبه یا پنج شنبه ای هست که برایم شاد شوی....؟؟

که خوشحالت کنم؟

که نرنجی از من؟؟؟


 

آقا جان

گریه کن که گریستن جلا می دهد دلهای شکسته را

گریه کن......

 

 

 




کلمات کليدي :

 

نوشته شده توسط ندا

نظرات ()


........................ مطالب قديمي‌تر >>

 

مطالب پيشين

 

» ما همیشه بد موقع مزاحم می شویم...
» سوخت اما نساخت...
» راه روشن(15): جمجمه ات را به خدا بسپار...
» شاید از این کوچه کسی عبور کند....
» خسته مباد گامهای استوارتان( بدون شرح!)
» راه روشن (14): شیطان با همه قوا آمده!ما چه کردیم؟؟؟
» خود شیفته نماینده ما نیست!!!
» گریه کن...
» راه روشن(13): های و هوی ممنوع!!!
» عشق علیه السلام...



 
  درباره وبلاگ
 
 



 
درباره :عشق فقط یک کلام حسین علیه السلام
پروفايل مدير : ندا
 


 
  لينک دوستان
 
  » حرفه اي ترين قالب هاي وبلاگ  
  » استاد گرانقدرحجت الاسلام دکتر آقا تهرانی
» آشیانه پرستو
» آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دام ظله العالی)
» برنایان
» پرسه در خیال/سید حمید رضا برقه ای
» تو را من چشم در راهم/شیدای یار
» جنت العباس
» طلبه جوان!
» دانشجوی مکانیک با مطالب غیر مکانیکی!
» راه روشن(احکام)
» شور عطش/مقر هنوز پابرجاست.
» مشکات/علی
» مقام عظمای ولایت
» موشمی/سروش
» نستوه/نسیم
» نسیم عشق/سعید جعفری
» وهابیت!!!
» و.....آبادی
» حاج رضوان
» پخش زنده حرم سالار زینب!
» حاج آقا مسئله!
» بصیرت صادق
» این روزها...(سعید ناطقی)
» راه اینجاست(احسان)
» چند قدم تا آسمون
» شفق
» دوئل(میثم محمد حسنی)
» چفیه گرافیک-چفیه کلیپ
 


 
  آرشيو مطالب
 

 

» اردیبهشت ٩۱  

 

» فروردین ٩۱  

 

» اسفند ٩٠  

 

» بهمن ٩٠  

 

» دی ٩٠  

 

» آذر ٩٠  

 

» آبان ٩٠  

 

» مهر ٩٠  

 

» امرداد ٩٠  

 

» تیر ٩٠  

 

» اردیبهشت ٩٠  

 

» فروردین ٩٠  

 

» اسفند ۸٩  

 

» بهمن ۸٩  

 

» آذر ۸٩  

 

» آبان ۸٩  

 

» مهر ۸٩  

 

» امرداد ۸٩  

 

» تیر ۸٩  

 

» خرداد ۸٩  

 

» اردیبهشت ۸٩  

 

» فروردین ۸٩  

 

» اسفند ۸۸  

 

» بهمن ۸۸  


 
  ديگر امکانات
 





Upload Music

Upload Music

  RSS 2.0  



       

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by meshkatie
This Themplate  By Theme-Designer.Com