راه اینجــاستــــــــــــ

چاهیِـــ بــــرای بیـــان حقایقــ

هیئت اندرویدی
نویسنده : ندا - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۳
 

پرده اول:

کودکی ام با هیئت های عزاداری پیوند خورده بود. مسجد کولانج، متعلق به حضرت آیت الله نجفی مامن فاطمیه ها و محرم هایمان بود. یک دفتر نقاشی با مداد رنگی شش رنگه ام را برمی داشتم و موقع سخنرانی برای خودم نقاشی می کردم. انقدر جوّ ایام عزا زیاد بود که نمی توانستم در نقاشی هایم گل و بلبل بکشم و دوست داشتم خانمی چادری به همراه کودکانش را بکشم. علم های عزا برایم جذابیت داشتند و از اینکه در نقاشی هایم می توانستم ترسیمشان کنم خوشم می آمد. 


چراغ ها که خاموش می شد، صدای گریه خانم ها و ضجه مردها بلند می شد. من هم برای علی اصغر می گریستم و ترسیم صحنه های هایی که روضه خوان می خواند دل کودکانه ام را می لرزاند...

دوست داشتم ادای مادرم را در بیاورم و روسری ام را روی سرم می کشاندم تا خانمانه، ریز ریز بگریم.

وقتی سینه زنی می کردند تمام سعیم این بود که با صدای مداح هماهنگ باشم و بتوانم بر سینه بکوبم.

تقلید هایی شیرین و جوهایی دلنشین که هیچ وقت در حد تقلید و جو نماندند و نباید هم بمانند تا تبدیل به افراط یا تفریط بشوند. خدای را سپاس...


پرده دوم:

خیلی از کودکان کولانجی آن دوران ها، لباس مشکی بر تن فرزندشان کرده اند و از بچه چند ماهه تا کودکان خردشان را با خود به مسجد می آورند و یادشان می دهند چطور سینه بزنند. دستان ظریفشان را می گیرند و آرام ارام به سینه اش می کوبند تا بیاموزد رسم عاشقی و دلدادگی به حسین را...
خودش به عنوان معلم دختر، برمی خیزد و سینی چای را می چرخاند و دخترش را به دنبال خود برای گرفتن قند می کشاند تا در ظاهر کمک دست مادر باشد اما هدفش آموختن نوکری اباعبدالله است...



پرده سوم:

به همراه مادر می آیند. گوشه ای می نشینند و اندکی به دور و بر می نگرند. حوصله شان سر می رود و درب کیف های hello kitty یا angry bird شان را باز می کنند و تبلت های رنگارنگ را در دست می گیرند.

فشردن دکمه power همان و غرق شدن در دنیای اندروید همان...

تبلت ها و گوشی های اندرویدی امروز جایگزینی شده اند برای کاغذها و مدادرنگی های شش رنگه بچه های دیروز...
نمی دانم آیا جایز است بگویم یا نه! اما بگذار بگویم. شاید مادری باشد و ناخواسته چنین جنایتی در حق فرزندش می کند. شاید مادری این مطلب را بخواند و ناگاه بفهمد چه ظلمی در حق دخترش کرده است با خریدن این تبلت های بی هویت!با پوشاندن ساپورت های بی حفاظت! با خریدن لباس های مارک دار دشمنان بی صفت!

دخترک، چادر بر سر نشسته است در مجلس قهرمان عاشورا و بن تن و بت من بازی می کند به عنوان قهرمان هایی بی نظیر!!

مادرش برای علی اصغر شش ماهه و گلوی دریده اش زار می زند و او به pou غذا می دهد و خلا برادر نداشته اش را با او پر می کند.

مادر برای مصیبت های زینب کبری ضجه می زند و او برای زنی عریان لباس انتخاب می کند و او را مزین به انواع آرایش ها می کند.

مادر برای گوشواره های به غارت رفته دخترک سه ساله کربلا ناله می زند و دخترش وسایل زینتی زیبا را برای زنان بزک کرده اروپایی انتخاب می کند.

مادر برای غربت دختران حسین و نگاه حرامیان به معجرهای از سر افتاده شان اشک می ریزد و دخترش با یک دکمه wifi به دنیای ارتباطات دختر و پسر وارد شده و...


پرده چهارم:

بگذار دیگر نگویم...

اصلا همه اینها حاصل ذهنی متوهم و هذیان گوست!

مگر می شود حسین فاطمه نگهدار دخترک من نباشد؟

مگر می شود علمدار کربلا دستان پسرک نوجوان مرا نگیرد؟

اصلا مگر می شود فضای اشک و ناله عزادارن حسینی به هجمه وسیع غربی های گرگ صفت نچربد و جلوی انحراف کودک و نوجوان مرا نگیرد؟

هیچ می فهمی اگر یک بال مگس بر حسین فاطمه بگریی جایت وسط بهشت است؟

هیچ خوانده ای روایاتی را که ارزش گریه کن حسین را بیان می کنند؟

آنوقت به گریه کن اباعبدالله خرده می گیری به خاطر ضعف تربیت فرزندش؟



باشد!

من دیگر لب از شکایت و انذار می بندم ولی شما را به خدا مواظب لباس پوشیدن کودکانتان باشید.

شما را به خدا مواظب تنهایی های وحشتناک کودکانتان باشید.

شما را به خدا مواظب هدیه های تولد کودکتان باشید.

شما را به خدا....

شما را به خدای حسین...




یا حسیــــ شهید ـــن علیک السلام


 
 
تهاجم فرهنگی اسمشو نبرها!!!
نویسنده : ندا - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩
 

پشت صحنه

در اوایل دهه 60، مدرسه ای بود پر از عروسک های بامزه که هرکدام شخصیتی خاص داشتند. موشهایی که قرار بود نظم و ادب را به دانش آموزان بیاموزند. موشهایی که با آهنگ ک مثل کپل سروده حجت السلام حسینی ژرفا، بچه های مدرسه ای زمان جنگ را پای جعبه جادویی می کشاندند و لبخند بر لبانشان مینشاندند.

سالها بعد و پس از گذران دوران سختی و تنگنای فرهنگی، منیژه حکمت یکی از فمینیست های حرفه ای ایران، پیشنهاد ساخت شهر موشها را به مرضیه برومندی که زندگی اش با عروسک ها گره خورده می دهد و بعد از چند سال بالاخره پروژه ساخت شهرموشها کلید میخورد.

قبل از ساخت مجموعه سایت خبرگزاری موشنا فعالیت خود را آغاز کرده و دهه شصتی ها را با مراحل ساخت فیلم درگیر می کند. عضو می پذیرد. مسابقه طراحی می کند. مراحل ساخت دکور و ساخت عروسک ها و بازدید اعضای شورای شهر و خبر مهم رئیس افتخاری شهر موشها که به جناب مسجدجامعی تعلق می گیرد جزو خبرهای تاپ خبرگذاری موشنا می شود و خیلی از بازیگران و خوانندگان عضو افتخاری شهر موشها می شوند

حس نوستالژیک،گیتی خامنه، فرهاد آئیش، جواد دلیری، سحر دولتشاهی، همایون شجریان، کسری نوری، داود محمدی، آتیلا پسیانی، علی اصغر سیدآبادی، خشایار دیهیمی، جواد خیابانی، علیرضا خسمه، رویا تیموریان، صابر ابر، رضا عطاران و محمدرضا هدایتی را هم جمع خوانندگان شعر های شهر موشها می کشاند.

معلوم نیست این جماعت عظیم خود را از سر بیکاری درگیر این پروژه کرده اند یا هدف اساسی تری اینها را به سمت ساخت فیلم سینمایی مخصوص کودکان دهه هشتادی کشانده است!!!

 

داستان:

کپل پیر شده ولی هنوز بامزه و شلوغ کار است. با نارنجی ازدواج کرده و یک دختر به نام صورتی و یک پسر به نام کپلک دارد.

صاحب یک رستوارن خیلی شیک در شهر است و دم باریک خدمتکار اوست. دم باریک همسرش را از دست داده و پسری به نام مشکی دارد. مشکی و صورتی با هم دوست هستند و اغلب وقتشان را با هم می گذرانند. مشکی گیتار می زند و صورتی شعر می سراید و شبها شعرهایش را برای مشکی ترانه می کند

نارنجی گونه هایش پروتز شده و لب و دماغش عملی است. دائما از ماسک های صورت استفاده می کند و در فیس و افاده و فخرفروشی نظیر ندارد.



 

گوش های تیز گوش دراز حسابی کار دستش داده و او را کرونل کرده! کرونل رئیس ژاندارموشی است و خابالو هم وردست همیشه خواب کرونل، صرفا لحظاتی طنز می آفریند.

دم دراز چهارقلوی با مزه ای دارد و عینکی با همان رفتار آرام و با طمانینه اش به طبابن مشغول است و ترجیح داده مثل کپل همسرش را از میان همکلاسی هایش انتخاب کند وشاید سرمایی بهترین گزینه آقای دکتر بوده باشد.

موشها بزرگ شده اند. شاغل شده اند و شهرشان زیباست. همکلاسی ها دست در دست هم داده اند و شهرشان را آباد کرده اند.

خانه هایشان لوکس و زیباست و تصاویر تلویزیون هایشان رقص زنان است و تماشای آن اصلا هم زشت و بی ادبانه نیست. انگار اسمشو نبر ها حسابی وارد تهاجمی خاموش به شهر شده اند و زنی مثل نارنجی دوست دارد زندگی اش تماما ماهواره ای باشد.

بچه های مدرسه برای بزرگتر ها شعر می خوانند و برای تکریم پا به سن گذاشته هاشان سرود ک مثل کپل را میخوانند و اشک بزرگترها را در می آورند. پسر آقای معلم مرد خوبیست. معلم بچه های مدرسه موشهای 2 شده و گفتگوهای دونفره شان با خانم معلم مدرسه لحظات جلبناکی آفریده استلباس های اسپورت می پوشد و بسیار مبادی آداب است.

خانم معلم، موهای بابلیس کشیده و رنگ شده ای دارد و قیافه اش مثل زنان امروزی است. یک پیانو دارد و ترانه هایی با صدای نازک خود برای همه اهل شهر و برای بچه های کلاسش می خواند وقتی کودک دهه نودی این تصاویر و این صدای قشنگ را می بیند و می شنفد ناخودآگاه وارد مقایسه ای غلط بین خانم معلم موشها و خانم معلم خودش می افتد و شاید برای برخی سیکلی معیوب ایجاد کند.

 

این خانم و آقای معلم مثل معلم های همه ما الگو هستند و چقدر ظریف و زیرکانه الگوهای غربی را وارد زندگی ها می کنند.

موشهای قدیمی با هم بداخلاق نیستند. دور هم جمع می شوند و گل می گویند و گل میشنفند. حتی کپل شهرموشها همه را به صرف شام به رستوران اعیانی خود دعوت می کند و وقتی به همه می گوید هرکسی دنگ خود را بدهد هیچ کس غرغر نمی کند و لقب خسیس بودن به او نمی زند.

بچه ها سروقت به مدرسه می روند. معلمشان پر از مهر و محبت است و حسابی در دل بچه ها جا خوش کرده.

همه اهالی دشمنی مشترک دارند و همگی برای مقابله با " اسمشو نبر" حلقه اتحادی ستودنی تشکیل داده اند.

خروج از شهر موشها، جرم محسوب می شود و هیچ موشی حق ندارد حتی برای گردش و تفریح و حتی برای رسیدن به آرزوهایش به خارج شهر برود.

وقتی مشکی راز خروجش از شهر را با صورتی در میان می گذارد تصمیم می گیرند بعد از مدرسه به همراه کپلک از راه در رو شهر خارج شوند و اسلایدهایی را که آقای معلم از خارج شهر نشان می دهد با چشم خود ببینند.

 

کپلک سبدی در آب می بیند و مشکی او را از آب می گیرد و گربه ای کوچک به نام پیشو، میو میو کنان به آنان پناه می برد. درون غاری می گذارندش و روز بعد برایش اب و غذا می آورند.

موش کوری به نام کورولموش به خاطر کور بودنش! اجازه زندگی در شهر را ندارد و در غاری خارج شهر زندگی می کند. حتی برای اهالی شهر مهم نیست که او به راحتی در چنگال اسمشو نبر قرار بگیرد.

کورولموش به بچه ها قول می دهد مواظب پیشو باشد ولی وقتی خطر را در دو قدمی خود می بیند قایمکی به شهر رفته و پیشو را به بچه ها میسپرد و خودش به دام اسمشو نبر گرفتار می شود.

صحنه های زشت نوشیدن شراب توسط اسمشو نبرهای بدترکیب و به هم زدن لیوان هایشان و شعر رپی که توسط آنان با ریتم بسیار تند خوانده می شود اگرچه در نظر کسی زیبا نیست اما یکی از عادت های زندگی مدرن را به تصویر می کشد و چشم کودکان را به این تصاویر قباحت آمیز عادت می دهد. اسمشو نبرها مست و بیخود روی زمین می افتند و کرولموش فرصت ازادی می یابد.

اگرچه شهر مورد اصابت گلوله های سنگی اسمشو نبر قرار می گیرد و پیام های ماهواره ای اسمشو نبرها شهر موشها را به وحشت خانه تبدیل کرده و همه برای آزادی خودشان از ژاندارموشی عاجزانه می خواهند پیشو را تحویل بدهد. چیزی که در شهر انسان ها هم گم شده و برای کسب منافع و آرامششان به هر کار غیراخلاقی دست میزنند و کودکان بی گناه را به خاک و خون می کشانند. اما هنوز هم فطرت پاک بچه ها هشیار است و نمی گذارد پیشوی بی گناه به دست خبیث اسمشو نبرها بیفتد و سوای از ترس بزدلانه والدینشان آماده جنگی نابرابر با اسمشو نبرهای خبیث می شوند و اموزه های معلم شیمی را برای ساخت بمب های دست ساز به کار می گیرند و در صحنه هایی هیجانی هر سه گربه خبیث را از بین می برند.

 

***************  **   ****************  **  *****************

شهرموشها بعد از 30 سال دوباره دهه شصتی های نوستالژیک دوست را دور هم جمع کرد و یاد خاطرات زیادی زنده شد.من در این فیلم نکات خوب و بد را با هم دیدم.من هم به عنوان دهه شصتی از دیدن این فیلم که خاطراتم را زنده می کرد خوشحال شدم و نگذاشتم دید افراطی گری برخی روی منطقم تاثیر بگذارد اما این دلیل نمی شود که اشتباهات فاحش و فرهنگ سازی های پنهان و آشکار غلط آن را نادیده بگیرم.

از همه شما خوانندگان گرامی تقاضا دارم در صورتی قلم ضعیف مرا نقد کنید که خودتان فیلم را دیده باشید.

از توجه شما سپاسگزارم

ندا الماسی 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
چشمـــانت را دریابــــ ـــ ــ
نویسنده : ندا - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱
 

 

 

 

چشم هایت ورودی قلب تو هستند
قلبی که باید محبت اهل بیتـ ـــ در آن باشد و سرباز امام زمان گرداندتــــ ـــ
اگر در شبکه های اجتماعی فعالیتـ ــ می کنی ، هرکسی را جزو مخاطبین خود مگذار...
حتی اگر با توجیه بسیار منطقی همراه باشد...
مگذار فیس و پلاس و اینستاگرام و ... چشمانت را به یغما ببرند...

مواظب چشم هایی باش که امید تماشای مهدی فاطمه را دارد...
مواظب چشم هایی باش که اولین قسمت بدن تو خواهند بود که در قبر پوسیده خواهند شد و شاید خیلی زود باید خود را آماده پاسخگوئی بکنند...
تو با این چشم ها مادرت را می نگری، پدرت را می نگری، فرزندت را می نگری که هدیه ای است از جانبــ ـــ خدا...
تو با این جواهر های درخشانتــ ــــ قرآن می خوانی و کمیل و ندبه زمزمه می کنی
این الماس های پرگوهر صورت تو امانتند و بازپس گرفته خواهند شد.
مگذار درخشانی اش هدر برود...
دخترکــ ــ های بزک کرده رنگارنگــ شهر لیاقت چشمان تو را ندارند...
مردگان متحرکی که برای عیش و نوش خود دور دور می زنند در خیابان ها و کوچه پس کوچه ها برای نگاه تو حقیرند...

مواظب چشمانت باش تا لیاقتــ ـــ دیدار یابی...


یا حســــین علیک السلام


 
 
خسوفــــ
نویسنده : ندا - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢
 

قمر روشنایی اش را از خورشید می گیرد...
هرچه این دو به هم نزدیک تر باشند نور قمر بیشتر جلوه می کند و ابهت خاصی بدان می بخشد...


مخصوص بدانید اگر این قمر در کوچه های بنی هاشم باشد و مادرش به رسم ادب بدون اجازه زینب وارد خانه علی نشود...


سر به زیر اندازد و خود را کنیز فرزندان فاطمه بداند...


مخصوص تر بدانید اگر این قمر پا به پای حسین مشق زندگی کند و رسم ادب بیاموزد...


روز به روز به روشنایی اش افزون می گردد و شعله های عشقش مشتعل تر می گردد به پای خورشید عالم؛ حسیــــن...

عباس، قمر منیر بنی هاشم پا در رکاب حسین در صحرای کربلاست 


ستون خیمه های حسین و امید دل دخترکان نازدانه عزیز برادر است...


سکینه نگاهش با نگاه عمو پیوندی عمیق می خورد و سر به زیر می اندازد تا برق چشمانش عطش عمو را بیشتر نکند...


اما عمو زودتر از اینها رمز دل سکینه و کودکان خیمه ها را فهمیده است و از سالار خیمه ها اذن استسقا می گیرد..


مشک به یمین و شمشیر در یسار می گیرد و این علامت نجنگیدن و اندکی بیشتر پیش حسین ماندن را به قلب زینب تقدیم می کند و به تسلای دل رباب می نشیند...



نهر فرات عطش حضور عباس را فرو می خورد و نظاره گر عشق بازی فرزند علی با عطش حسین می نشیند...


آب بر آب ریخت...


مولایم تشنه باشد و من آب بنوشم؟ هیهاتـــ....

مشک پر از آب و هیبت عباس جایی برای معطل ماندن لشگر نگون بخت عمر سعد نمی گذارد و قمر منیر بنی هاشم با صورت به زمین می خورد...


اصلا انگار عادت این خاندان با صورت به زمین خوردن شده!


پدرش علی...مادرش فاطمه......


خاک بر دهانم باد

چه می گویم امشب از روضه ای که داغ دل صاحب الزمانمان را تازه می کند و خون از دیدگانش جاری می سازد؟!


امیدی که ناامید شد

سربلندی که مبدل به شرمساری شد


دلش برای اخا ندا کردن حسین یک ذره شده...

طنین اخا ادرک اخایش، گوش زخمین-دل کربلا را به سختی نواخت 


 ناگاه ناله حسین به پاخاست و ستون خیمه ها برچیده شد...

ماه منیر گرفته شدرفتخسوف بر دل کربلا چمبره زدهمه جا تیره و تار شدخورشید هم توان تابیدن نداردماه آسمان روی دیده شدن ندارد از خسوف زیباترین ماه عالم.


شهادت برازنده تنت باد ای نازدانه
 ام البنین

 

عشق نوشت:

دست خودم نیست اگرعاشقت شدم

از بس که زحمت من را کشیده ای...

 

لینک دانلود نوای حاج محمود کریمی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
هیس!!!
نویسنده : ندا - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢
 





داماد با اشتیاق منتظر عروس خانم با دسته گلی زیبا چشم به در دوخته و فیلمبردار آماده ثبت این لحظات زیبا...


به ناگاه تیتراژی از رنگ مشکی و با خطوط قرمز جایگزین لحظات دیدار عروس و داماد می شود و عروس خانم با سر و صورت خونی و چهره ای وحشت زده در کادر ظاهر می شود.




فیلم از تقاط قوت خوبی برخوردار است و این بار اگر توهم توطئه را کنار بگذارم می توانم به نقدی منصفانه تر برای این فیلم برسم که شاید در حق حقیقت کوتاهی نکرده باشم. 

از جمله قوت های آن اشاره به کوتاهی مادران در سنین حساس دختران و اگر کلی تر بنگریم توجه به فرزندشان فارغ از جنسیت می باشد. ترجیح شغل به فرزند و جنجال و کشمکش با همسر برای علاقه به زندگی خارج از خانه و مشاغلی غیر از تربیت فرزند نکته بسیار مهمی بود که به خوبی به آن اشاره شده بود. 


اعتماد باری به هر جهت مادران به مردانی که از نظر آنها چشم پاک و قابل اطمینان بودند یکی از مشکلات اصلی جامعه است که در فیلم به خوبی به آن پرداخته و از منظر معظلی بزرگ به آن نگریسته است. دختران خود را در طول روز به کسانی می سپارند که نمی توان به این راحتی آن هم در جامعه امروزی به آنان اعتماد کرد.



نکته دیگر تنهایی فرزندان در خانه و نبود مادر بود و مادر سعی می کرد با ایجاد شرایط نرمال زندگی و لباس های زیبا و اتاقی زیباتر جای خالی خود را پر کند اما بخش های کوتاهی از فیلم نشان از همین معظل لباس پوشیدن نامناسب دختران کوچک در خانه بود. دخترانی که یکی دو سال دیگر باید حجاب خود را به طور کامل رعایت کنند و به فرموده ائمه معصومین لازم است از 7 سالگی احکام دینی به صورت نامحسوس و غیر اجباری به دختر آموزش داده شود.
کارگردانی همه جانبه فیلمبرداری خوب و بازی قدرتمند و تراژیک طناز طباطبایی و بازی بی نظیر بازپرس پرونده که به حق شهاب حسینی به خوبی از عهده آن برآمد از نقاط قوت دیگر فیلم هستند.

 




باید اعتراف کنم موزیک درام فیلم نیز به راحتی می توانست هر بیننده ای را در جای خود میخکوب کند و صحنه به صحنه فیلم را با خود همراه نماید.


در حین فیلم و در کنار نکات خوب و مثبت و آموزنده فیلم نکاتی به صورت خیلی دقیق جاگذاری شده بود که هر بیننده ای را محصور خود می کرد و وی را به قضاوت ذهنی وا می داشت. از جمله سکانس هایی که باعث چنین قضاوت های نادرست و کوته اندیشانه ای می شد لحظاتی از فیلم بود که متهم را به دادگاه برده و همه خبرنگاران دور او تجمع کرده بودند و فیلمبردار با نمایی از پشت صحنه ورود متهم به سالن دادگاه را نشان می داد. 


شاید کمتر توجهی یه این نکته شده باشد اما شدیدا بر این باورم که فضا کاملا طراحی شده بود به طوری که ایتدا تصویر حضرت امام روح الله و بعد تصویر امام خامنه ای که در دو طرف سالن نصب شده بودند به صورت تصاویری تار و مبهم نشان داده شد و ناگهان در دادگاه بسته شد تا سکانس بعد آغاز شود. 

در این بین بیننده که محصور فضای سنگین و نفرت انگیز دادگاه اتهام ناعادلانه دختر شده اند به طور طبیعی از سران این حکومتی که چنین بی عدالتی و تبعیضی و با این قوانین از هم گسسته دارد متنفر خواهند شد و امثال من را به تفکر وا خواهد داشت!

 



زیر سوال بردن حکم قصاص و نشان دادن ناپختگی این حکم قرآنی بر همه اثبات می شد و بازپرس دادگاه را واداشت که نامه استعفای خود را نوشته و درخواست انتقالی به مرکز تدوین قانون اساسی را بدهد و تمام هدفش را درگیری ذهنی با سوالاتی بر می شمرد که تا آن لحظه فیلم برای هر بیننده ای بوجود آمده است.


این قوی بودن فیلم از لحاظ ساختارشکنی به نحوی است که نوعی پارانوئیدیسم را در بیننده بر می افکند و باعث شک و دودلی نسبت به هر رهگذری را در تصورات فرد ایجاد می نماید.


آنچه من از این فیلم برداشت کردم تا همین حد بود و البته جای حرف بسیار دارد. امیدوارم دوستان گرانقدرم نیز مرا در نقدهای منصفانه تر و سازنده تر یاری نموده و هرآنچه در چنته دارند از من حقیر دریغ ندارند...



12 ابان 92ساعت 15 دقیقه بامداد


 
 
27 اکتبر روز جهانی کاردرمانی مبارک باد
نویسنده : ندا - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٥
 

این روز در سال 2010 توسط انجمن کاردرمانی به روز جهانی نامگذاری شد.

 

از اونجایی که به نظرم اومد این رشته برای عموم جامعه و حتی قشر دانشگاهی جا نیفتاده و و اطلاعی در این زمینه نیست در حد بسیار کوتاه توضیحی میدم و بقیه رو در قسمت نظرات پاسخگو خواهم بود.

   ********************************************************************
رشته کاردرمانی (occupational therapy) با مخفف (ot) یکی از زیر شاخه های علوم توانبخشی و انتخاب علاقمندان رشته علوم تجربی با رتبه عموما زیر 3000 می باشد.
از نظر انجمن کاردرمانی آمریکا (a.o.t.a) کاردرمانی عبارت است از استفاده از فعالیت های هدفمند برای افرادی که در اثر آسیب یا بیماری دچار محدودیت اختلال عملکرد روانی، اجتماعی، رشدی یا اختلالات یادگیری شده‌اند، به منظور ایجاد حداکثر استقلال، جلوگیری از ناتوانی و حفظ سلامتی. این حرفه شامل ارزیابی، درمان و مشاوره است.
این رشته از علوم جدید و پرکاربرد روز دنیاست و کشورهای امریکا، کانادا و استرالیا سابقه ای ارزشمند داشته و در واقع مهد این رشته هستند.


کاردرمانی در 5 حیطه کلی به درمان بیماران و توانبخشی آنان می پردازد که هر کدام شامل بیماری های متعددی است:

1- نورولوژی شامل: سکته مغزی(cva)، پارکینسون، ضایعات نخاعی( sci)، ضربات تروماتیک به مغز(tbi)، بیماری های دمیلینیشن اعصاب مرکزی و محیطی مانند ms، devic و...
2- ارتوپدی شامل: ضایعات تروماتیک به دست و آسیب تاندون ها و اعصاب و ساخت انواع اسپلینت و ارتز
3- ذهن کودکان شامل: اختلال نافذ رشد مانند اوتیسم، آسپرگر و سندرم رت، عقب ماندگی ذهنی، مشکلات ارتباطی، اختلال یادگیری و ...
4- روان بزرگسالان شامل: انواع بیماری های روانی
5- جسم کودکان شامل: فلج مغزی (cp)، انواع کوتاهی ها و دفرمیتی ها، اختلال راه رفتن و گیت، مشکلات تعادلی و ...



امیدوارم واستون فایده داشته باشه.

 

سوالی بود در خدمتم

  · · 

 
 
فرصت حاجی شدن...
نویسنده : ندا - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٢
 

پیش گفتار:
(( در هم ریختگی محتوایی متن، نشان از بهم خوردگی ذهن نویسنده دارد...به بزرگواری خود ببخشائید...))



یکی یکی چمدان ها را بستند و ما را در این برهوت خشک و ضاله با چشمانی سرخ و مرطوب رهانیدند...

رمی جمرات را آروز کردیم و آنها رفتند که رمی کنند شیطان خبیث و رجیم را با مشت های گره کرده شان

عرفات را آرزو کردیم و قسمت آنها بود که چادر هایشان در صحرای اعجاب انگیز عرفات پهن شود و شاید متبرک به قدوم مولای مهربانی ها و منتقم آل الله گردد.





سختی راه را به جان می خرند و خدا کند که نخرند از فروشی های فروشندگان وهاب! که هرچه خرج جان شده با این خرج ها به باد فنا می رود!

سختی دوری را می چشند که شاید با این دوری دنیوی دست به دست مولایشان دهند و نزدیک ولی زمانشان باشند و دور از ما!

زندگی سخت می گیرد بر ما مردمان شهری که خوراکمان دود و دم ماشین هاست و تفریحمان تنوع خستگی های روزمرگی پست مدرن!

این کاش های حاجی شدن را کف دست بگیریم و نمازی که سفارش کرده اند در دهه اول ذی الحجه بخوانیم.
شاید مُحرم شدیم و مَحرم اسرار حق گشتیم...


        **********************************************************

در هر شب از آن بین نماز مغرب و عِشاء، این دو رکعت نماز را به جا آور؛ تا در ثواب با حاجیها شریک شوى،گرچه حج نکرده باشى
در هر رکعت آن سوره «فاتحه الکتاب» و «اخلاص» و پس از آن، این آیه را بخوان


وَ وَاعَدْنَا مُوسىَ‏ ثَلَاثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ قَالَ مُوسىَ‏ لِأَخِیهِ هَرُونَ اخْلُفْنىِ فىِ قَوْمِى وَ أَصْلِحْ وَ لَا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِین


 
 
فرازی از وصیتـــ نامه شهید مهدیـــ رجبـ بیگی
نویسنده : ندا - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩
 


 
 
و تو ای چاه...
نویسنده : ندا - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧
 

در نیمه شبی تار و دلی غمزده این بار تمام سخنانش شده غمبار و نگاهش به در و میخ و ...

چه آهنگ غمینی شده امشب در و دیوار

 

دلش فاطمه می خواهد و شرمنده ز رویش که دو دستش نتوانست دگر بسته نباشد و دگر بار، هوای دل او سخت گره خورده به بغضی که نشد بسته نباشد

 

همه اش ریخت به چاهی

و به اعماق درونش بکند نیم نگاهی

که تو ای چاه

مرا همدم و همراز و امین باش

بده من را تو پناهی

 

جگرم سوخت ز نامردی این مردم بیمار؛ دلم سوخت ز کج فهمی بسیار، چه سحرها و چه شب ها که گذشتند و بگفتم که الا مردم کوفه، دل خود را نسپارید به این مهد دقلکار به دنیای تبهکار

 

سحر شد و دم رفتن مولا همه ی عالم و آدم شده یک دست که ای مرد

نرو این بار به مسجد نرو این بار

 

و تو ای چاه...

 

بشنو بغض دلم را

و تو ای چاه...


 
 
رمضان مبارکــــــــــ
نویسنده : ندا - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٠
 

 

طرح نوشت: یک فنجان محبتـــ الهی تقدیمتان باد.

الکی نوشت:گاهی با دلم فکر می کنم اگر نشود ماه رمضانم به پایان رسد، و اجل مهلتم ندهد؛ ایا روزهای اخیــــرم را مورد رضای خدا گذراندم و آیا روزه هایم برای خدا بود؟

 

در نظرسنجی آخر وبلاگ شرکت کنید.


 
 
← صفحه بعد