یادش بخیر

 

مردی بیامد و دل ما استوار کرد

از خدمت و عدالت و ایمان چه یاد کرد

 

حرفش به رنگ و بوی رجا یار دهخدا

کارش همیشه خدمت و زحمات بی صدا

 

او مرد راه سخت و نشیب و فراز بود

اندر زبان امید و به دل پر ز راز بود

 

دستش به خیر و لحن کلامش چه دلنشین

فریاد مرگ بر سر شیطان آتشین

 

یارانه داد تا که عدالت شود به پا

مسکن بساخت تا که بسی را بداده جا

 

کارش زیاد بود ولی ادعا نداشت

نیت چه خیر بود ولی یاوری نداشت

 

یک فرد در کنارش و مشتی مقابلش

یک فرد، یار غار و همه پشت خانه اش

 

آن فرد هرچه کرد برایش نوشته شد

اما بقیه هرچه که کردند رشته شد

 

آن مرد دست سید علی را رها نمود

آن فرد دست مرد گرفت و کجا ربود؟

 

آن حامیان و پیرمریدان چه می شدند؟

یک یک ز دور مرد زمان دور می شدند

 

آن مرد غره شد به خدومی و نوکری

آن فرد را گرفت برا عرض چاکری

 

مردان شهر یک یک از او دور می شدند

آن فرد را بهانه نمودند و طی شدند

 

انگار مرد قصه ما خواب ناز بود

انگار فرد قصه ما منحرف نبود

 

انگار مردمان همگی عالمان شدند

خود را بری ز هرچه بلا؛ زاهدان شدند

 

گویی که مرد دشمن اول طراز بود

گویی که از برای وطن یکه تاز بود

 

ایرانیت و مکتب ایران شعارشان

مهدی بشد بهار ز اعماق جانشان

 

مردم مقابل و دو نفر یاور بهار

اینجا سپاه برتر و ایران کارزار

 

دشمن به ریش مکتب ما خنده ای بزد

دستش به تیشه برد و به ما ضربه ای بزد

 

سید علی نظاره گر ماجراست هان

انقدرها به خود نشو غره خطاست هان

 

مردان شهر! اندک و اندک تاملی 
انصاف و اعتدال بشاید که حاصلی

اینبار بایدت که به اصلح دهی نشان 

اینبار مثل قبل شوی بهر امتنان

 

این راه کج نبوده تو راهت درست کن

آن مرد گوش کرد و نکرده تو گوش کن

 

سید علی نظاره گر دستهای ماست

مولا علی گواهی این دست های ماست

 

«ندا»