در نیمه شبی تار و دلی غمزده این بار تمام سخنانش شده غمبار و نگاهش به در و میخ و ...

چه آهنگ غمینی شده امشب در و دیوار

 

دلش فاطمه می خواهد و شرمنده ز رویش که دو دستش نتوانست دگر بسته نباشد و دگر بار، هوای دل او سخت گره خورده به بغضی که نشد بسته نباشد

 

همه اش ریخت به چاهی

و به اعماق درونش بکند نیم نگاهی

که تو ای چاه

مرا همدم و همراز و امین باش

بده من را تو پناهی

 

جگرم سوخت ز نامردی این مردم بیمار؛ دلم سوخت ز کج فهمی بسیار، چه سحرها و چه شب ها که گذشتند و بگفتم که الا مردم کوفه، دل خود را نسپارید به این مهد دقلکار به دنیای تبهکار

 

سحر شد و دم رفتن مولا همه ی عالم و آدم شده یک دست که ای مرد

نرو این بار به مسجد نرو این بار

 

و تو ای چاه...

 

بشنو بغض دلم را

و تو ای چاه...