پرده اول:

کودکی ام با هیئت های عزاداری پیوند خورده بود. مسجد کولانج، متعلق به حضرت آیت الله نجفی مامن فاطمیه ها و محرم هایمان بود. یک دفتر نقاشی با مداد رنگی شش رنگه ام را برمی داشتم و موقع سخنرانی برای خودم نقاشی می کردم. انقدر جوّ ایام عزا زیاد بود که نمی توانستم در نقاشی هایم گل و بلبل بکشم و دوست داشتم خانمی چادری به همراه کودکانش را بکشم. علم های عزا برایم جذابیت داشتند و از اینکه در نقاشی هایم می توانستم ترسیمشان کنم خوشم می آمد. 


چراغ ها که خاموش می شد، صدای گریه خانم ها و ضجه مردها بلند می شد. من هم برای علی اصغر می گریستم و ترسیم صحنه های هایی که روضه خوان می خواند دل کودکانه ام را می لرزاند...

دوست داشتم ادای مادرم را در بیاورم و روسری ام را روی سرم می کشاندم تا خانمانه، ریز ریز بگریم.

وقتی سینه زنی می کردند تمام سعیم این بود که با صدای مداح هماهنگ باشم و بتوانم بر سینه بکوبم.

تقلید هایی شیرین و جوهایی دلنشین که هیچ وقت در حد تقلید و جو نماندند و نباید هم بمانند تا تبدیل به افراط یا تفریط بشوند. خدای را سپاس...


پرده دوم:

خیلی از کودکان کولانجی آن دوران ها، لباس مشکی بر تن فرزندشان کرده اند و از بچه چند ماهه تا کودکان خردشان را با خود به مسجد می آورند و یادشان می دهند چطور سینه بزنند. دستان ظریفشان را می گیرند و آرام ارام به سینه اش می کوبند تا بیاموزد رسم عاشقی و دلدادگی به حسین را...
خودش به عنوان معلم دختر، برمی خیزد و سینی چای را می چرخاند و دخترش را به دنبال خود برای گرفتن قند می کشاند تا در ظاهر کمک دست مادر باشد اما هدفش آموختن نوکری اباعبدالله است...



پرده سوم:

به همراه مادر می آیند. گوشه ای می نشینند و اندکی به دور و بر می نگرند. حوصله شان سر می رود و درب کیف های hello kitty یا angry bird شان را باز می کنند و تبلت های رنگارنگ را در دست می گیرند.

فشردن دکمه power همان و غرق شدن در دنیای اندروید همان...

تبلت ها و گوشی های اندرویدی امروز جایگزینی شده اند برای کاغذها و مدادرنگی های شش رنگه بچه های دیروز...
نمی دانم آیا جایز است بگویم یا نه! اما بگذار بگویم. شاید مادری باشد و ناخواسته چنین جنایتی در حق فرزندش می کند. شاید مادری این مطلب را بخواند و ناگاه بفهمد چه ظلمی در حق دخترش کرده است با خریدن این تبلت های بی هویت!با پوشاندن ساپورت های بی حفاظت! با خریدن لباس های مارک دار دشمنان بی صفت!

دخترک، چادر بر سر نشسته است در مجلس قهرمان عاشورا و بن تن و بت من بازی می کند به عنوان قهرمان هایی بی نظیر!!

مادرش برای علی اصغر شش ماهه و گلوی دریده اش زار می زند و او به pou غذا می دهد و خلا برادر نداشته اش را با او پر می کند.

مادر برای مصیبت های زینب کبری ضجه می زند و او برای زنی عریان لباس انتخاب می کند و او را مزین به انواع آرایش ها می کند.

مادر برای گوشواره های به غارت رفته دخترک سه ساله کربلا ناله می زند و دخترش وسایل زینتی زیبا را برای زنان بزک کرده اروپایی انتخاب می کند.

مادر برای غربت دختران حسین و نگاه حرامیان به معجرهای از سر افتاده شان اشک می ریزد و دخترش با یک دکمه wifi به دنیای ارتباطات دختر و پسر وارد شده و...


پرده چهارم:

بگذار دیگر نگویم...

اصلا همه اینها حاصل ذهنی متوهم و هذیان گوست!

مگر می شود حسین فاطمه نگهدار دخترک من نباشد؟

مگر می شود علمدار کربلا دستان پسرک نوجوان مرا نگیرد؟

اصلا مگر می شود فضای اشک و ناله عزادارن حسینی به هجمه وسیع غربی های گرگ صفت نچربد و جلوی انحراف کودک و نوجوان مرا نگیرد؟

هیچ می فهمی اگر یک بال مگس بر حسین فاطمه بگریی جایت وسط بهشت است؟

هیچ خوانده ای روایاتی را که ارزش گریه کن حسین را بیان می کنند؟

آنوقت به گریه کن اباعبدالله خرده می گیری به خاطر ضعف تربیت فرزندش؟



باشد!

من دیگر لب از شکایت و انذار می بندم ولی شما را به خدا مواظب لباس پوشیدن کودکانتان باشید.

شما را به خدا مواظب تنهایی های وحشتناک کودکانتان باشید.

شما را به خدا مواظب هدیه های تولد کودکتان باشید.

شما را به خدا....

شما را به خدای حسین...




یا حسیــــ شهید ـــن علیک السلام